X
تبلیغات
" اشکان "

" اشکان "

اشکان به روایت تصویر ... !!!

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به دوستان عزيز اشکان و ماماني

 

 مدتهاي مديدي است كه اينجا رو آپ نكردم ، خواهشا اينو به پاي سهل انگاري هاي من نذارين بلكه مي تونم در دفاع از خودم بگم اينجانب مادري وظيفه شناس ، با  مشغله هاي كاري فراوان مدتي نتونستم وب پسرم رو آپ كنم كه قول قول ميدم دیگه هر روز آپ کنم ...

 

ممنون از همه ی دوستای گل اشکان جون

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

 

[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 13:40 ] [ مامانی ]

[ ]

19 ماهگیت مبارک

اشکان 19 ماهه شد

در این یک ماه اشکان چند توانایی جدید پیدا کرده است.

حالا علاوه بر نشان دادن اعضای بدنش اسم آنها را هم می گه.(البته اگه حالش را داشته باشه و بازیگوشی اجازه بده)

مو،چشم(چش)،بینی(میمی)، پا(با)، دست(دس)، لب.

 کلمات بیشتری را یاد گرفته وبعد ازما تکرارمی کنه. مثل انار، عمو، شیر(سیر)، آب(آبَ)، این، نه، نی نی. اینجا(ایجا) ، اونجا (اوجا) ، سلام (سَ ) الو ،

خودش سوار سه چرخه اش می شه و جلووعقب می ره، البته اگه پاهاش رو زمین باشه، چون هنوز نمی تونه پا بزنه.

می تونه تکه های پازلش را بدون کمک ما درست سر جاش بذاره.

قبلاْاز حیوانات مثل گربه و سگ وپرندگان  خیلی خوشش می آمد و با دیدن آنها سر شوق می امداما چند روزی است که به گلها هم علاقه داره و با دیدن انواع گل چه طبیعی چه مصنوعی ویا در کتاب یا تلویزیون خوشحال می شه و حسابی ذوق می کنه و آنها را به مامان و بابا نشون میده.

با دستش و با قاشق بهتر می تونه خودش  غذا بخوره.

به خوردن شیرینی جات و شکلات تمایل بیشتری داره به همین خاطرهم بدغذاترشده.

دل من و بابایی لک زده واسه دیدن یه فیلم کامل و درست و حسابی اما مگه شما ورووجک

 مامان میذاری؟؟ تمام دکمه ها و کارای دی وی دی رو بلدی و عاشق اینی که eject رو بزنی و فیلما رو

در بیاری!! هییییییییییییییییییی!! این قیافه من و باباییه وقتی تو بحر فیلم دیدنیم و شما یهو

 فیلم رو در میاری!!

                     منو با خنده هات ببر تا ته دیوونه شدن

                                               از ته دل داد میزنم خیلی عزیزی واسه من

[ یکشنبه هشتم خرداد 1390 ] [ 12:12 ] [ مامانی ]

[ ]

اشکان در هجده ماهگی و واکسن هجده ماهگی

هشت اردی بهشت نوبت واکسن هجده ماهگی اشکان بود که افتاد ۱۳ اردیبهشت بالاخره واکسن رو زدیم بعد از سه چهار ساعت که قطره استامینوفن اثرش از بین رفت گریه ای کرد که دل سنگ آب می شد می گفت بو ... بعد به این نتیجه رسید که پاش رو نباید تکون بده یک کم آرومتر شد خلاصه هی فیلم تولد ببین کارتون ببین تا حواسش یه کم پرت بشه با این حال بازم وقتی تو بغل بود می خواست دالی بازی کنه و قابلمه براش بیاریم و هر کاری که روزای قبل می کرد به صورت تو بغل بودن انجام می داد بعد از هفده ساعت!!!! بدو بدو نکردن دیدم یک کم پاشو تکون داد بعد دید درد نداره شروع کرد به راه رفتن و دویدن... بچه م جوری ذوق می کرد و می دویید که می خواست تمام لحظه هارو بغل کنه تا از دستشون نده.

چقدر دلم سوخت و غصه خوردم برای مادرایی که گلشون باید همیشه آروم یه گوشه نشسته باشه یا دراز کشیده باشه چون توانایی دویدن و راه رفتن رو نداره شکرت خدایا که اشکان من سالمه 
خدایا همه ی مریض ها رو مخصوصا فرشته های معصوم رو شفا بده   

[ پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 ] [ 8:28 ] [ مامانی ]

[ ]

هفده ماهگیت مبارک

سلام پسر گلم

من الان سر کار هستم و اومدم سریع بهت بگم هفده ماهیگت مبارک خوشگل مامان

مامانی خیلی کار داره عزیزم باید زودی برم باشه !!

امیدوارم همیشه سالم باشی شیطونک من

[ دوشنبه هشتم فروردین 1390 ] [ 10:7 ] [ مامانی ]

[ ]

من 16 ماهه شدم

اشکان ، ماماني چند روزيه كه دارم كتابي رو ميخونم بنام كودك، از يك تا دو سالگي ......... نوشته هريت گريفي....... اين كتابو بهمراه  سري تاتي كوچولو، مي مي ني ، كتاب لالاييهاي خوشگلي كه شبها برات ميخونم . خيلي از خوندنش لذت ميبرم و بيشتر با دنياي به ظاهر كوچك اما عميق و زيباي تو آشنا ميشم. اين قسمت در مورد 14 تا 16 ماهگي شما فرشته ها نوشته. با خوندن اين مطلب كلي خنديدم:

او نمي خواهد شيطنت كند اما با اينكه شما بارها و بارها به او ميگوييد به چيزهاي خطرناك مثل پريز برق دست نزند، به دليل حافظه كوتاه مدت و حس كنجكاوي قوي به كار خود ادامه ميدهد!

ياد دفعاتي مي افتم كه من و بابا بهت تذكر ميديم ................ اشکان دست به اتو نزن و اونو سمت خوت نكش............  تلويزيونو خاموش نكن................دست به لباسشويي كه داره كار ميكنه نزن و خاموشش نكن.............. از كنار اجاق بيا كنار و خاموشش نكن............. و هزار تا خاموشش نكن ديگه كه البته كو گوش شنوا .......الهي فداي كنجكاويات بشم من ..........

دو سه روزي پشت سر هم عصرا برات كيك مي پختم و به اين وسيله يكي دو ساعتي با هم مشغول بوديم براي سرگرم كردن تو از هر وسيله اي استفاده ميكنم .دستكشها رو دستت ميكردي و هر كي ندونه فكر ميكنه 40 -50 ساله كه شيريني ميپزي .......... اما مثل اينكه پسرك مامان لوس شد و يه روز عصر كه اين برنامه كنسل شد رفت نشست روبروي فر .......چراغشو روشن كرد و دستشو ميكشيد و ميگفت هه هه هه  و بعد براي لوس كردن خودش با قيافه مظلوم ميگفت ديس ديس!!!!!!!!!!!

لباسشويي رو دوست داري و تموم مدت كاركردنش روبروش ميشيني و بهش نگاه ميكني  ...............با چرخيدن لباسها توش سرتو تكون ميدي و خلاصه حسابي مشغولي .

خودت ميدوني كه باطريهاي فلك زده و بقيه وسايل ازجمله انواع كش و گيره موي منو كجا ميزاري و وقتي نيستشون ميگم اشکان مامان .... مثلا كش موي من كجاست ؟؟؟؟؟؟ با يك حركت كاملا بامزه توي يك ثانيه از حالت عمودي ، افقي ميشي و زير همه ميزها و مبلها رو نگاه ميكني و ميگي توش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ والبته با كمي تلاش پيداشون ميكني . البته بگذريم از كارهاي خاصي كه مي كني و من با ديدنشون شوكه ميشم .

ديگه هر وسيله اي رو كه بخوام و بهت بگم برام مياري......ديشب داشتي با ناخن پات ور ميرفتي .....جالبه كه فكر ميكني فقط پاهات ناخن داره و هنوز ناخوناي دستتو كشف نكردي........ نگاه كردم ديدم يه كمي از ناخن پات بلند شده گفتم اشکان مامان برو ناخن گيرتو بيار تا برات بچينم. سريع بلند شدي و بدو بدو رفتي و بين دو تا اتاق موندي و با صداي تيزي گفتي كووووووووووووو.....آخه هم ميدونستي كه ناخن گيرت توي كشو وسايل خودته و هم دفعه قبل ديده بودي كه ناخنگيرو از توي كيف خودم درآوردم..(هميشه يه دونه ناخنگير تو كيفم برات ميزارم كه اگه لازم شد استفاده كنم). بابا از ديدن اين صحنه كلي كيف كرد و خنديد و گفت واقعا برات ميارش ؟؟؟ بعد گفتم اشکان مامان توي كشو خودته......رفتي در كشو رو باز كردي اما نتونستي درش بياري و بابا كمكت كرد و به قائله خاتمه داد.

همش ميگي منو بغل كن و توي خونه بچرخون تا كليدهاي برقو خاموش و روشن كني ........آيفونو برداري دكمه رو بزني و تو كوچه رو تماشا كني و با مردم بيچاره اي كه رد ميشن حرف بزني.  ميري توي اتاق خودت درو پشت سرت ميبندي و بعد جيغ و داد كه ما درو برات باز كنيم. پروژه بهم ريختن كشوها و كابينتها هم كه همچنان ادامه داره.

تازگيها هم عشق شلوار لي شدي و ميري سر كشو و شلوار ليتو مياري و ميدي دست من يا بابا و مي گي هه هه ........يعني بپوشيم پات.....و ساعتها با اون توي خونه ميچرخي.

و اندر احوالات اشکان و سوپر ماركت........... وقتي وارد شديم با دقت همه جا رو بررسي كردي . بعد از بغل بابا بيرون اومدي و انگار وارد شهر بازي شدي......... اول از همه رفتي سراغ قفسه سسها و دو تا سس گرفتي دستت و اينقدر اين سسهاي بيچاره رو توي دهنت فرو كردي كه آب از لبو لوچت راه افتاد.............هرچند كه تاپايان خريد سسها توي دستت بود و باشون مشغول بودي اما خوب به بقيه قفسه ها هم سر زدي و هيچ كدومو بي نصيب نزاشتي.......... انواع مرباها ........ كنسروها و خلاصه همه چيزو بررسي كردي ، بعد هم رفتي سراغ اون قسمت سوپر و واي كه تازه متوجه تخم مرغها شدي و جيغ و اصرار كه بزاريد من تخم مرغها رو بندازم روي زمين....... خدارو شكر فروشنده اين سوپر آشناست و رعايت حال مارو كرد و تازه كلي هم باهات شوخي و بازي كرد و خنديد و يه كمي هم جوگير شد و ميخواست تخم مرغها رو بده دستت كه….. متوجه جريانش كرديم و  من كلي حيفم اومد كه دوربين همرام نبود تا از اين خريد به ياد ماندني عكس بگيرم.

اشکان مامان نميدوني وقتيكه شيشه سس و قاشق غذاخوريتو توي باند ضبط، سرنگ داروها و درجه تب سنج كه كلي من بيچاره دنبالشون گشتم رو توي گلدون، باطريها و كليدها رو گوشه مبلها و بالاخره سر شيشه شيرتو زير يخچال ميندازي و با تموم تلاش اونهارو به دورترين نقطه ميفرستي چقدر از اين وروجك بازيهات اول حرصم ميگيره و بعد حسابي ميخندم و مي چلونمت و مي بوسمت . فداي اين كارهات بشم . به اميد روزي كه با هم به اين شيرين كاريهات بخنديم.

اشکان عليرغم اينكه براي حرف زدن خيلي تلاش ميكني و جملات مبهمي رو بيان ميكني كه بيشتر شبيه غر زدنه اما در پايان 16 ماهگي كلمات محدودي رو تلفظ ميكني:

ماما- بابا - مومو يعني گربه -  نونو يعني شير- نام نام گاهی مَ مَ يعني غذا - هاپو و ...     

از بين غذاها كوكو رو خوب میگی و يه روز كه دايي به ماماني گفت برام كوكو درست كن تو برگشتي و بهش گفتي كوكو؟ كه برامون جالب بود و دسته جمعي خورديمت.

وقتي چيزي رو ازت ميخوايم با قيافه حق به جانب ميگي ......كو؟ كه البته قبلا به كو ميگفتي توش؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتي از چيزي تعجب ميكني مثل قطع شدن برق و ...میگی  ا‌َ اَ اَ اَ اَ...........

پسرك مامان باز هم يه هشتم ديگه گذشت و تو يكماه بزرگتر شدي و روزهاي زندگي منو با وجود خودت سرشارازعشق كردي . عزيز دلم 16 ماهگيت مبارك اميدوارم هميشه سالم و شاداب باشي دليل بودن من.

 

[ یکشنبه هشتم اسفند 1389 ] [ 10:42 ] [ مامانی ]

[ ]

ولنتاینت مبارک خوشگلم

پسرم اومدم فقط بهت بگم که خیلی دوست دارم امروز ۲۵ بهمن مصادف با ۱۴ فوریه است امروز روز ولنتاینه روز عشقه تو هم عشق منی قلب منی خیلی دوست دارم ولنتاینت مبارک خوشگلم

[ دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 ] [ 9:50 ] [ مامانی ]

[ ]

سلام عزیزم
سلام عزیز دل مامان .   الهی قربون اون خنده هات بشم که الان دو روزه کمتر می خندی آخه سرماخوردی و اصلا حوصله هیچ کاری رو نداری   . اصلا دلم نمیاد که مریض شدنت رو ببینم آخه خیلی لاغر و ضعیف شدی و اصلا غذا نمی خوری   .وقتی مریض می شی بیشتر مامانی میشی همش دوست داری بغل مامانی بیایی تا بابایی . ولی روزهای عادی که حالت خیلی خوبه فقط بابا رو می خوای   . آخه این رسمشه عزیز دلم خوب یه نیم نگاهی هم وقتی حالت خوبه به مامانی بنداز . اشکال نداره تو سالم و سلامت باش بازم مامانی میگه اشکال نداره   . خوشگلم خیلی دوست دارم و از  خدای مهربون می خوام که همه مریضها رو شفا بده پسرم گل منم هر چه زودتر خداشفا بده تا دوباره خنده ها و شیطنتهاش به خونمون برگرده . قربونت برم نازنینم  

[ شنبه نهم بهمن 1389 ] [ 8:38 ] [ مامانی ]

[ ]

15 ماهیگیت مبارک گلم

    تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com ‌عزیزم

 15 ماهگیت مبارک گلم.ماچماچ

 این روزها خیلی بزرگ شدی.آقا شدی.جیگر شدی.قند نبات . عسل. ناناز....فدات بشم الهی.. الان 8 تا دندون داری و با اون دندونهای خوشگلت کم و بیش گاز می گیری.ولی خوب تعداد بوسه هات خیلی بیشتر.واسه هر کاری بوسم می کنی.چیزی می خوای بدی یا بگیری بوس می کنی.و من هم در هر حالتی که باشم فورا یه بوس محکم می کنمت و تو در می ری..وای که چه با نمکی تو..

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com قرررررررررررررربونت بشم من

کلاغ پر ، اتل متل توتوله شده از بازیهات که اگه حست باشه بهت بگم انجام بدی انجام می دی وگرنه خودمو بکشم نه..

عاشق جوراباتی.اونا رو در میاریو بغلشون می کنی و  تو خونه راه می ری...

گوشی موبایلو می زاری زیر چونه ات بعد در حال راه رفتن یه چیزهایی می گی یعنی داری صحبت می کنی و ازین طرف به اون طرف میری...

وقتی از کنار تاب بازیت رد میشی خودتو کج می کنی و چشاتو کمی می بندیو بعد از کنارش رد میشی اینگار که با این کار دیگه بهش برخورد نمی کنی..

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

اینگار همین دیروز بود که ما از غلتیدنت کلی ذوق می کردیم و اما الان راه افتادیو تمام خونه رو با اون پاهای خوشگلت متر می کنی..

وقتی مهمون می یاد خونمون کلی ذوق می کنی.به قول خاله مهدیس مهمان نواز خوبی هستی...

فدای اون خنده های الکیت بشم. فدای اون قهقههای راستکیت بشم.فدای اون نخندیدنات که لباتو می دی بیرون و من هر کار ی بکنم تو نمی خندی و من واقعا می میمیرم از خنده...

عاشق حمومی ولی تازگیها از اب می ترسی و اولش کمی گریه می کنی بعد با اون لبای بیرون زده ات همه چیز رو زیر نظر داری.اگه روز حمومت کنم زود می خوابی ولی وقتی شب حمومت کنم خواب زده می شی و تا ساعتها بیدار می مونی..

تقدیم به تو:

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

 شکلات ،کشمش، توت،نون بربری،پلو،ماکارونی از غذاهای مورد علاقه ات است که با گفتن ادا ادا یعنی من می خوام یا به من بده تقاضا می کنی..نون بربری امتیازش از همه بیشتره..

قد و وزن این ماهت هم به ترتیب:

٧۶ سانتیمتر و 11 کیلو  البته با کاپشن

 

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com

عاشق بیرون رفتنی...

عاشق شنیدن اهنگهای شاد در هر حالتی...

عاشق کوبیدن قاشق به هر چیزی حتی یخچال ، کمد، در، بخاری،....

عاشقتم..................................

 حالا چند تا عکس از 15 ماهگی قند عسل ما.

 

[ جمعه هشتم بهمن 1389 ] [ 9:22 ] [ مامانی ]

[ ]

14 ماهگیت مبارک

۱۴ماهگی پسر گلم مبارک.    

واییییییییییییییییییییی که چقدر شیطون شدی    .فرصت همه کاری رو ازم گرفتی.اشکال نداره تا باشه از این شلوغ کاریها.

خدایا شکر .همیشه و همه جا و هر ماه و هر ثانیه شکر.  

پسرم کاملا اجتماعی و مهربونه. عاشق بچه های دیگه حتی بچه های بزرگتر از خودشه.همیشه از این رفتارش تعجب میکنم. ولی در عین حال خیلی هم خوشحالم که این خصوصیت رو در رفتارش می بینم.  

همچنان مهمترین و بهترین اسباب بازیش مثل همه بچه ها کلید و پریزاست.و بعد توپ که بینهایت بهش علاقه داره و ماشین که تقریبا همیشه و همه جا یه دونه همراهش هست.

عاشق موسیقیه طوری که وقتی صدای موسیقی به گوشش میرسه بی اختیار می خنده و دست می زنه.  

پسر شیرین خونمون بنده شکر گزاریه و بعد خوردن غذا دستاشو می بره بالا به نشونه تشکر از خدا.وقتی مهر نماز می بینه فوری سجده می کنه و با خودش چیزایی می گه مثلا نماز می خونه.  

عاشق مهمون و صدای زنگ دره   . به گردش و مهمونی هم علاقه خاصی نشون می ده.

و آخرین چیزی که می تونم بگم و البته مهمترینشونه اینکه تو خونه چیزی به ذهنم نمی رسه که اشکان به اون دست نزده باشه.البته همه بچه ها به نوعی این خصوصیت رو دارن ولی در این مورد پسرم وافعا محشره و بعضی مواقع تنها کاری که می تونم بکنم اینکه بشینم و نگاش کنم.خونه تقریبا به حالت نیمه تعطیل درومده.و این مامانیه که دیگه توان هیچ کار حتی حرف زدنو نداره.   

به قول بابای مهربونه اشکان.... اشکال نداره .......بزرگ میشه یادت می ره.  









[ چهارشنبه هشتم دی 1389 ] [ 11:40 ] [ مامانی ]

[ ]

دندان هشتم
  دیشب بعد از دو روز که حالم خوش نبود، هشتمین دندان در بالا سمت چپ توسط مامان جونی کشف گردید!!    

خوب حالا از پسر گلم بگم : گاهی با خودش زمزمه می کنه و یه چیزی مثل " لورلی لورلی " و " نخا نخا " و " دقه دقه " و... رو تکرار می کنه !

وقتی ازش می خوام  کلمه ای رو بگه  فقط اولش رو میگه !مثلا به ماه، ماست، و ماشین میگه " ما "!! ولی چون با انگشت اشاره میکنه متوجه میشیم چی می خواد!  

شعر های عمو پورنگ رو خیلی دوست داره، برای همین هم سی دییش رو خریدیم . وقتی می خواد براش پخش کنیم ، کنترل رو میارم و میگه " امپ " و تلویزیون رو نشون میده!!  

وقتی دایی بغلش می کنه و توی هوا تابش میده، یا موبایل مون رو با بندش تاب میده ، یا توی پارک سوار تاب میشه ، میگه : " تا تا "!

هر چیزی هم که مثل الاکلنگ بالا پایین بر  ه میگه: " الّا ".

واسه پسرم اسم و صدای حیوونا رو از روی کتاباش می خونم. اشکان هم بعضی هاش رو یاد گرفته.   مثلا هر جا هاپو ببینه میگه: " آپو ". صداشم بلده: " آپاپ "!     پیشی هم میگه: " مَو "!     گاوه: " مو "!     ببعی: " بَ بَ "!  

عاشقه توپ و تفنگه      

هر چیزی که در داشته باشه مثل قوطی  یا اسباب بازی هایی که جای باطری داره، دوست داره درش رو باز کنه و هر چی توش هست بریزه بیرون. اگر با دست نتونه درش رو باز کنه، با دندونهاش امتحان می کنه! و اگر با اون هم نشد میگیره سمت یکی و میگه : " در " ! اگر هم براش باز نکنیم دوباره با جیغ میگه: " در "!    

اصلا کلاه ملاه سرش نمی شه آخه اصلا دوست نداره چیزی روی سرش باشه ، ولی من کلاهی گرفتم واسش که زیرش بند داشته باشه تا نتونه درش بیاره .  

این پسر من همیشه تو آشپزخونه است یعنی هر کی ندونه فکر می کنه آشپزخونه اتاقشه . همش سبدهای داخل کابینت رو بیرون میاره و باهاش بازی میکنه! منم همش سرم گرمه جمع و جور کردن ریخت و پاشای اشکانه . وای فکر نمی کنم نیم ساعت تو آرامش نشسته باشم .

  








[ دوشنبه ششم دی 1389 ] [ 9:0 ] [ مامانی ]

[ ]

آمارگیر حرفه ای وبلاگ و سایت

[ طراح قالب: آوازک | Theme By Avazak.ir ]